این حس ها برای تمام دخترانِ در استانه ۱۹ سالگی اتفاق می افتد :: پانیذ


این حس ها برای تمام دخترانِ در استانه ۱۹ سالگی اتفاق می افتد

درخواست حذف این مطلب
وقتی k بلند شد تا برود منطقم گفت توهم برو!
من ادم منطقی نبودم پس از منطقم خواستم ت شود... می فهمیدم k از یکچیزی ناراحت است... از خودم پرسیدم به خاطر اینست که من انروز انجا بودم؟! بعد به خودم دادم که این چه حرفیست خودش دیروز از من خواست بروم...
دیگر k انجا نبود و راحتتر با من حرف زدید... همین باعث شد تا بفهمم چقدر ادم اشتباهیم برای این حرف ها... من فقط میتوانستم درمورد درگیری هایم حرف بزنم، درمورد فلسفه بگویم، های مورد علاقه ام را تعریف کنم و درمورد سیاست و مذهب کمی بحث!
اما درباره این چیزها اصلا آدم مناسبی نبودم و برای همین ناامیدی را بارها در چهره تان دیدم... فقط میخواستم به سمت چیزی فرار کنم که در آن تخصص داشتم یا درمورد یک چیز خاص مس ه بازی دربیاورم تا همه چیز فراموش شود... چه چیزی گفتید که خندیدم؟! یادم نیست اما یادم می اید که شما نخندیدید و فقط برگشتید و به من نگاه کردید... بعد از من پرسیدید که از خنده های همایون دلم میرود؟! و چون جمله بعدیتان را حدس میزدم ت شدم... سکوت مس ه ای بود مگرنه؟ از اینکه شبیه احمق ها بودم از خودم حالم بهم میخورد... نمی توانستم بگویم چه چیزی ازارم میدهد... میترسیدم گفتنش اشتباه باشد... دلم میخواست بروم، بروم تا کمتر شبیه احمق ها باشم، به من گفتید بی رحم؟! چرا؟! چرا برایتان مهم بودم؟
از انجا که رفتم میدانستم تمام راه را به تو فکر میکنم و از خودم میپرسم چرا... تمام بچه هایی که از مدرسه برمیگشتند را به تو فکر ... تمام کوچه هارا به تو فکر ... تمام خط عابر پیاده را به تو فکر ... تمام ادمهای بی ماشین و با ماشین را به تو فکر ... در باز مدرسه دبیرستان پسرانه را به تو فکر ... راهی که همیشه به نظرم طولانی می امد چقدر سریع رسیده بود به خانه... مامان گفت کارتن هارا بگذارم توی پلاستیک... خیلی کارتن بود و من دانه دانه کارتون ها را باز می ، روی هم تا می میگذاشتم توی پلاستیک... و هر بار فکر تو بود که میرفت آن داخل و وقتی کارتون ها تمام شد هنوز لبریز بودم از شما... و دائما به خودم دلداری میدادم که این حس ها برای تمام دخترانِ در استانه نوزده سالگی اتفاق میوفتد...
و بعد دلم خواست که هرگز تکراری نشود برایم... اینکه برایم نوشته بودید: فقط میخواهید یک چیزی را بدانم و انهم اینست که خیلی دوستم دارید... یا شاکی شدن هایتان که :چون من توی و دوست دارم!
دلم میخواست این دلم ریختن ها برایم عادی نشود... یکهو برنگردم ببینم دیگر خیلی تفاوتی ندارد برایم دوست داشتنتان... و بعد دوباره از سر نگران شدم... و دلداری اینروزهایم: این حس ها برای تمام دخترانِ در استانه ۱۹ سالگی اتفاق می افتد...